آقا رضا سرچشمه ای
می دونم همیشه بدهکارتم می دونی نمی شه فراموووش کرد...تو این روزهای سیاه و مریض فقط یه کمی چاااااااای واسه من بریز...
می دونم همیشه بدهکارتم می دونی نمی شه فراموووش کرد...تو این روزهای سیاه و مریض فقط یه کمی چاااااااای واسه من بریز...
اسب سپید من
مهربان و رام استآه آه آه
دهه ی پنجاه/فریدون فرخزاد بود
در طول خواندن مطلب آهنگ بومی بالا باید شنیده شود.
رابطه ی آدم ها با هم مدل های مختلفی ست. با بعضی ها خیلی صمیمی می شوی توی برخورد اول در می یابی که آدم مقابل ات از جنس خودته. توی رابطه با بعضی ها گاهی اوج می گیری گاهی زمین می خوری.شاید روزی برسه که خودت رو برای یکی بریزی رو دایره.به صدای دلت گوش کنی و احساس کنی این فقط یه دوست نیست یه آینه ی تمام قد از خودته.ممکنه مدتی بگذره و ببینی که چقدرررر اشتباه کردی چقدر این آینه تو رو کج و کوله نشون می ده. این چیزها برای همه پیش میآد ریحون باغچه ی دلم.گاهی رابطه را از وسط نصف می کنی. یعنی تا یک جایی پیش می روی که ملتفت می شوی راه ها از هم سوا ست بعد عقب می کشی و عطای آن دوستی را به لقایش می بخشی. بعضی رابطه ها هستند که آدم را مریض می کنند. تب می کنی عق می زنی بالش ات را خیس می کنی.وسط حرف های مهم سکسکه ات می گیرد.سری بعدی آدم هایی هستند که از تو توقع دارند مثل آن ها شوی هرگز مخالفت نکنی و برای نفس کشیدن و بیرون رفتن ات ازشان اجازه بگیری.این ها دقیقا همان هستند که در نیمه شب به موزیک سوسن کوری توی گوش ات اعتراض می کنند.توی رابطه با بعضی ها حل می شوی گم می شوی.مرادت می شوند و زووور می زنی چیزی بشوی که مقبول بیافتی.رابطه ی آدم ها با هم مدل های مختلفی ست.یک عده ای میآیند برایت خواهری برادری کنند یکی می شود پدرت یکی عمه ات. تلاش باید کمی تا یک دوست با خنده ها ی بی ریا پیدا کنی.بعد اگر پیدا کردی و شد ریحون باغچه ی دلت باید مراقبش هم باشی.آبش بدهی برایش آهنگ های کلاسیک بگذاری تا خوب رشد کنی.نباید دست و پاش را ببیندی سایه ات مدام روی سرش نباشد ها...وای کراسوس ! باید بگذاری اش توی آفتاب تا هی نفس عمیق بکشد جان بگیرد.به قول رضا توی چشم هاش نگاه بیاد و تازه اگر چشمهاش ململی باشد که دیگر هیچ ...خلاصه کارت هیچ آسان نیست.
آقای ر.سین.ه ی دو چشم. ممنونم که دست ناتوانم رو گرفتی تا توی یک فضای سالم نفس بکشم.در رابطه ای برابر.بدون تحقیر و بی حس پدرانه و سایه ی برادر بزرگ فقط مثل مرد ماندگار همیشه ها.ممنونم که هرگز مجبورم نکردی مثل تو فکر کنم.و هرگز نرنجیدی اگر سلیقه مان یک جور نبود.ممنون از صبوری هات.ممنون از تاملات روشنفکرانه ات.
نادر ابراهیمی هم همین را می گفت خوب است که من و تو با هم فرق کنیم من تهران مهدی کرمی را بپسندم مثلا تو طهران مهرجویی را. من بگویم زرد تو بگویی آبی.من بگویم اون دو تا مست چشات تو بگویی اگر شکنجه گر منم شکنجه اشتباه نیستم.خوب است که مصرانه نمی کوشیم هم را قانع کنیم که طهران از تهران بهتر است آریانپور از سفیر یا من بگویم مقیمی تو بگویی اقامت یا حالا هر چی.ما هم را پذیرفته ایم.بدون شرط و مرز.این خوشحالم می کند.ممنون این احساس آزادی ام...
بند بند وجودم به تو
وابسته است
با این همه بند
چه آزادم!