شهر قصه

 راه می رود و دیگه این دل واسه ما دل نمی شه را می خواند.خانه را می گذارد روی سرش.کاست را گذاشتم جلوی دستش.فکر کردم با شتره یا روباهه یا چه می دانم خره حال می کند .

همه را ول کرده چسبیده به دیگه این دل واسه ما دل نمی شه.از خودش می پرسد سرکار عالی کی باشن؟بعد صداش را عوض می کند و می گوید عاشقم.


پنجره زودتر می میرد/ پوریا عالمی

shot2

با تو
بی تو
همسفر سایه خویشم

وبه سوی بی سوی تو می آیم

معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز
معلوم دلی و

مجهول چشم  ....
من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو سپرده ام
و کفشهای زنم را در راه تو از یاد برده ام
ای همه من !
کاکل زرتشت!
سایه بان مسیح !

به سردترین ها
مرا به سردترین ها برسان .....

                                                                                        حسین پناهی

http://www.pic.yphc.ir/upload_image/378c50d45667e25dd1612f1442073530.JPG

shot


http://www.pic.yphc.ir/upload_image/16be691481905b99b07f156719e9c93f.JPG

خوشآلی...


آهو نمی شوی به این جست و خیزها،گوسپند!



برف نو،سلام!سلام!

ساعت شش و سی و هشت دقیقه آلارم موبایلم را اسنوز کردم. هفت دقیقه بعد دوباره اسنوزش کردم. It's a fresh day It's a fresh day All bells rang for you. اکی  It's a fresh day قبول !

آفش کردم و قسم به دوستی که در آن صبح سرد آبان فقط به عشق سعدی به جذبه ی بستر گرم فائق آمدم. مسواک و صابون ام در دست رفتم به نبرد گشادی جسم و راحت طلبی روح .پرده را کنار زدم And I couldn't believe my eyes ...برف نو می بارید نان استاپ...

واضح است در صبح سرد آبانی که برف نو باریدن گرفته ،چقدر سعدی خوانی خوب است...


 شهر آن تست و شاهی،فرمای هر چه خواهی...

Adam and Eve in the garden of eden

http://blog.hilncore.com/wp-content/uploads/2011/03/adam-and-eve.jpeg

چو آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدم...و گر یک دم زدم بی تو،پشیمانم به جان تو...

چه بی رحمانه زیبایی

به دست های زیبایت نگاه می کنم. فکر می کنم...دست هایت را دوست دارم. مثل دست مردها زمخت و فرسوده نیست.موهای درهم و  فٍر خورده ندارد...دست های ظریف نویسندگی ست.


سه ساعت


اگر به اینجا حمله کردند هیچ نترس.نگران نشو...غصه نخور. آب توی دلت تکان نخورد.غده ی لیمبیک توی سرت را به من بده.به جای هر دوتایمان می ترسم و غصه می خورم...


پ.ن:  مبادا، ور بود غارت در اسلام                    همه شیراز یغمای تو باشد

   سر سعدی چو خواهد رفتن از دست            همان بهتر که در پای تو باشد

چه مهربانی یار.ای یگانه ترین یار!


همیشه حوصله داری .گویی خدا تو را ساخته برای اینکه با حوصله ترین مرد دنیا باشی...


شب ها که با ابی گذشت


عزیز ترینم.یک ساعت و نیم است که خوابیده ای.آسمان قلمبه بیدارم کرد.خوابم نمی برد.امشب فهمیدم که نباید توی شب های بارانی شیر قهوه بخوریم.

عزیز تر از جانم...

ادامه نوشته

 

بذار باور کنم یه تکیه گاهم برای غربت یه مـــــــــــــــــــــــــــرد عاشق....

                                                                     http://ziebrophotography.com/blog/wp-content/uploads/Wedding-20080816.jpg

قصه ی سنگ و سبو

 

وقت هایی هست که توی دلت باران می بارد ریز ریز٬یک رنگین کمان عظیم از چشم شور دنیا تا توی دل ابرک چشم هات پل می بندد. مثل آرامشی ست ابدی که بعدش هیچ آشوبی نیست. مثل یک منظره است که تا چشم کار می کند آبی ست.مثل آن جای فیلم های کیمیایی ست که بعد از زد و خورد و  چاقو و خون٬قهرمان می رسد به ناموسش٬ به بال چادر مادر پیرش ٬یا حتا وقتی که دیر می رسد و لوفتانزا پریده است...این جور وقت ها آدم های رمانتیک یک سوال دائمی از خودشان می پرسند ...آسمان چشم او آیینه ی کیست؟ سوالی که با ما خیلی آشنا ست.

زمان گذشت

 

دلتنگی٬دلتنگی این مرض دامنگیر دایم...از او برایم عکس باقی مانده است و خاطره.خیلی ناجور است که آدم ها بشوند چندتا عکس آن هم عکس هایی که دیگر اصلا شبیه الانشان نیستند...هر سال که می گذرد حساب می کنم شده چند سال که ندیدمت وقتی که اینهمه به من نزدیکی.به دلم مانده یک بار تصادفی جایی ببینمت...راستش را بخواهی همیشه چشم چشم می کنم بلکه جایی آن حوالی باشی٬توی صف سینما یا توی فود کُرت ها٬نمایشگاه های عکس و لباس و هر جای دیگری که سابق بر این می رفتیم با هم...حالا مدتی گذشته نمی دانم که هنوز عادت های سابق را داری یا از سرت افتاده آن شر و شور...اما تو لعنتی را هیچ وقت تصادفی ندیدم.حتا وقتی از محله ی خلوت تان رد می شدم.خیلی عادت سبکی است که توی آجیل فروشی سر کوچه تان هم سرک می کشیدم٬شاید آمده باشی پاستیل بخری.دوست دارم بدانم تو که از محله ی ما رد می شوی چه حالی می شوی؟اصلا حال خاصی می شوی؟

حالا اینها را گفتم٬همه اش به کنار یک وقت فکر نکنی دلم باهات صاف شده ها نه اصلا اگر هنوز همه چیز مثل قبل بود باید دعواهای زیاد می کردیم و بحث و جدل و چک و سیلی تا آدمت کنم و خیلی چیزها را یادت بدهم..ولی .خب راستش را بخواهی دلم می خواست هرقدر ناقص هم٬بودی...حالا توی این سالها حتما کمی عاقلتر شده ای. بیشترش هم مدیون آخرین درسی هستی که خودم یادت دادم.منتی سرت ندارم ها می گویم که یادت نرود.

دلم برای انگشت های منگُلی ات تنگ شده...وقتی که خودکار را فشار می دادی و با خط افتضاحت شعرهای وبلاگی می نوشتی گوشه دفترم.زیاد توصیف عاشقانه ای نبود اما ببخش من هیچوقت عاشق تو نبودم. اما همیشه دوستت داشتم.بعضی وقت ها به سرم می زند خودم را به تو نشان بدهم٬مثل همین امشب که چندبار خواستم شماره ی منحوست را بگیرم و خودم را بزنم به کوچه ی علی چپ  و باهات چاق سلامتی کنم.مطمئنم که با اولین "الو"٬چشم آهویی را به جا می آوری.اما من این کار را نکردم.تمام این چند سال وقت هایی بود که کرم دوباره دیدنت افتاد به جانم اما من وا ندادم.تا آخرین نفسم مقابل دلم مقاومت کردم و گفتم هوی ست هوی ست هوی ست...امشب هم همینطور.می گذر و صبح که بیاید تو دیگر توی سرم نیستی.خواهش می کنم خودت را اینقدر به ذهنم تحمیل نکن.فردا روزه می گیرم و دعات می کنم اگر منظورت از تله پاتی ها فرکانس قوی امشب این بود٬باشد باشد باشد!دست بردار دیگر دارد شب به نیمه می رسد و هلال ماه من را یاد گریم سرشار از بلاهتت در نمایش ماه پیشونی می اندازد...سیاه بمبوی من ! یادت هست اولین جمله ای که درباره ی من گفتی چی بود؟ گفتی چشم های من قشنگ اند٬مهربانی کردی.اولین چیزی که من راجع به تو گفتم (به باهار) این بود که از تو خوشم نمیآید...حالا فکر می کنم چشم های سیاه قیری رنگ تو هم خیلی قشنگ اند. تقدیر است دیگر چه می شود کرد!

مثل پهلوانی که زنچیر پاره می کند تو تسبیح پاره کردی برای من.دو بار...واااای....تمام جزییات یادم هست.لعنت به تمام خوبی هایت.نمی خواهم ادامه بدهم این داستان همین جا کات!

 

پ.ن: دیدم دو نفر با هم حرف می زنند توی صدایشان شیر مادر بود و شرجی و دریا و شهاب های ثاقب شب های پشت بام.توی کلامشان تش باد می وزید...دلم برای لهجه ام تنگ شده است.دلم برای لهجه ام می سوزد...

پ.ن۲: رفیق سبزواری ام با عجله خودش را پرت کرد توی اتاق تا آرایشش را بکند و برود خانه ی شوهرش.جانماز گُل گُلی را که روی زمین دید گفت واای دیدی چی شد یادم رفت نماز بخونم می خواستم کِرم بزنم ٬خدا رومو بوسید...خندیدم.جوری که انگار نه انگار بار اول است این اصطلاح را می شنوم.احساس کردم قلبم پر شد از عشق به این فارسی شیرین تر از قند که به بنگاله می برند. بدانید و آگاه باشید سبزواری ها مردم برگزیده ی خدا روی زمین اند٬مردمی که وقتی نمازشان را فراموش می کنند خدا گونه شان را بوس می کند...