شبها که دلتنگ ام و نیستی
سخت است
اولین روز آشنایی مان برف می بارید.و پدیدار شد مقابل چشممان بهشت.
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ورنه هیچ از دل بی رحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها می کردم
هیچ لایقترم از حلقه ی زنجیر نبود
یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تاثیر نبود
سر ز حسرت به در میکده ها بر کردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
حافظ
یکی از ویژگی های خوبشون اینه که نسبت به هم بخشنده ان و همیشه می خندن،خنده های خوب خوب!

_ ریحان اون روان نویس سبزت رو بده
_ نیستش.نیاوردم
_ چرا بابا آوردی. خودم سر کلاس هادی داشتم باش می نوشتم گذاشتم رو نمیکت
_ خب بعد کجا گذاشتیش؟
_ مممم....بعد دیگه دست نزدم بهش
_ خب فردا که رفتی سر کلاس هادی اگه همونجا بود برش دار!
بعدشم می خندیم :-)
<<... وقتی مگس خود را در کام شعله می افکند،جان نثاری اش پر سر و صدا است. چون بال هایش جز جز کنان می سوزند و شعله جست و خیز می کند و از جا می پرد و زندگی گویی در قلب خیال باف،با صدا شکاف برمیدارد. فرجام پروانه بی سر و صداتر و شادمانه تر است.به شعله پرواسیدن پروانه ی خاموش پرواز، همان و سوختنش همان.در نظر رویابافی گسترده خیال ،سانحه هرچه ساده تر باشد ،تفسیرهایش دورپرواز تر اند. یونگ در شرح این درام،فصلی با عنوان "سرود پروانه" نوشته است. ...>>
شعله ی شمع،گاستون باشلار،ترجمه ی جلال ستاری
<<....بهترین دلیل برای اثبات اینکه تاثرات اندامهای ما از گرما ، در شناسایی های ما قبل علمی،متحجر گشته اند ، اینست که گرمای درونی مرجعی برای تعیین انواع گرما هیچ آزمایشگر جدید در صدد تمییز آنها بر نخواهد آمد،شده است.به بیانی دیگر بدن انسان ،مواضع و نقاط آتشینی به ذهن القا می کند که اصحاب صنعت کیمیاگری می کوشند تا به آن نقاط واقعیت (مادی و عینی) بخشند....>>
روانکاوی آتش،گاستون باشلار،ترجمه ی جلال ستاری
<<... گاه نوعروس حجابش را می درد(نماد ازاله ی بکارت قریب الوقوع ) و هر تکه اش را به یکی از حضار می دهد. در بعضی روستاها،ساقدوش بند جوراب یا زانوبند عروس را از پایش در میآورد. حتی قبول داریم و طبیعی می دانیم که در بعضی جاها شهردار پس از ایراد خطبه ی عقد مزیت بوسیدن عروس را دارد و این بازمانده ی حق ارباب کاخ نشین به صورتی ملایم تر و تخفیف یافته است که در دوران فئودالی اختیار ازاله ی بکارت همه ی نوعروسان را داشت. آیا در وراء این حق اربابی،حقوق جنسی پدر-نیا بر همه ی دختران اردویش مشهود نیست؟....>>
عشق،رنه آلندی ،ترجمه ی جلال ستاری
<<... یوسف روزی بر سر چهار راه پیرزنی را دید ضعیف و درویش،پلاسی در پوشیده و پاره ای لیف بر میان بسته و چون از حالش پرسید،پاسخ شنید که من آن کسم که به مهر،عشقت برگزیده ام و به دل به وصل تو می شتافتم و خود را در عشق تو افسانه می کردم.صبر و تقوی تو را عزیز و بزرگوار کرد و حرص و شهوت مرا ضعیف و خوار کرد. یوسف گفت: این زلیخای ماست! زلیخا نعره ای زد و بیهوش شد، چون به هوش آمد،یوسف پرسید : تو را چه رسید؟ گفت : یا یوسف در آن وقت که با جمال بودم ،یکبار نگفتی که آن منی!....>>
درد عشق زلیخا، جلال ستاری...
راوی عشق های پر و پیمان همیشه! سرت سلامت
حالا تو تاریخ دو هزار و پونصد ساله مان یک اسکار کوچولو موچولو هم داریم. خیلی خوب است :)
ما قشر دل شکسته ای هستیم که پیشرفت های راکتورهای هسته ای دل شادمان نکرده بود. مقاومت سی و سه ساله شادمان نکرد.
ما قشر دل شکسته امروز خوشحالیم.