کوچه های تاریک . . .


این روزها

فرزندان ناقص من اند
از اندوه تو
تنها بیا
دستشان را بگیر
و در کوچه های تاریک رهایشان کن
دلم
آرامش زنی نازا را می خواهد
بی هراس گم شدن کودکانش در شب

                                    طاهره قصدي

ارَه رو چون فرو کنی،چه در کشی چه تو کنی...


بخیه

رو

بخیه

می زنم

ای بعید العهد!


از آنی که تو بودی،آدمی حاصل شده که آدم های دیگر را بایکوت می کند و دلش به ندرت برای کسی تنگ می شود. بایکوت کردن بد نیست،من هم یکی دو نفر را بایکوت کرده دارم.ولی قبل از آن که آدم ها را با خوب و بدشان توی زباله دان تاریخ رها کنی باید توی کفه ی عدالت بگذاری شان. نباید با پرونده ی تا ابد یله شده و باز رهاشان کنی.

دیروز کولیوند،استاد کارتون مان،که او هم از قضا عاشق مسعود کیمیایی است،گلویش را باد کرد و گفت: می خوام واست دستمو کنم تو کیسه ش!

توی سرم تکرار شد،تا دیگه ته دلت ...ته نگات...نمی دونم این دیالوگ های پولاد و بهداد چرا تو رو یادم می ندازه.

خلاصه اینکه اینجا نه ماری هست نه کیسه ای،اما واست دستمو می کنم تو کیسه ش. اون وقت دیگه ته دلت،اون ته نگات شک و شبهه ای باقی نمی مونه.لحظه های خوب من رو هم یادت ویرون نمی کنه . هر پرونده ای قبل از بایگانی شدن باید محتومه بشه. رسمش اینه_


پ.ن: این سطرها رو توی ترافیک امیرآباد نوشتم.صبح. حالا شب است. شبها خیلی چیزها عوض می شود.

پ.ن2: اینجا ایران است. من از تو انتظار ندارم مثل اروپایی ها فکر کنی،به خانه ی من بیایی با مرد من و من چای بنوشی و لبخند بزنی.حتم دارم سریال فرندز را هم ندیده ای.به قضاوت کردن ادامه بده...من راضی ام،خدا هم راضی باشد.

پ.ن3:  تو به عشق باور نداری من این را امروز حتم کردم. کسی که عشق را نشناسد حقیقتا با من صلاح نمی آید.

دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری؟               تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری؟!



فصل هفتم

زوج جوان شانه به شانه از باغ گذشتند.عطر بناگوش زن با بوی گل ها می آمیخت.سرزندگی روزهای اول را نداشت،سایه اندوه چشم های او را تار می کرد،اما هنوز نازک اندام و چابک بود،تند راه می رفت و ضمن حرف زدن دست ها و سر را تکان می داد.گاهی در خانه از خنده ریسه می رفت،گاه گرفته بود و عبوس.فنجانی قهوه درست می کرد و برای خودش فال می گرفت.کنار دریچه می نشست،به ته فنجان خیره می شد.می گفت: (( احساس بدی دارم،فکر می کنم از صحنه ی زندگی کنار گذاشته شده ام . هویت من در تو حل است.هر جا می روم می گویند زن فلانی است.مگر خودم آدم نیستم؟(گونه را در مشت می فشرد) دخترها دورت حلفه می زنند و با چشم هایشان می خواهند قورتت بدهندوتو هم خوش خوشانت می شود.من در کنج آشپزخانه کباب کوبیده را روی دیس پلو می گذارم.گوجه فرنگی دورش می چینم،دامن کلوش می پوشم،کمر چرمی می بندم تا تو مطمئن شوی با سیلویا مانگانو ازدواج کرده ای.روزهای اول خوشبخت بودم اما به تدریج به این نتیجه رسیدم که تو در دنیا هیچ کس را به غیر از خودت دوست نداری.))

پرویز کنارش می نشست،دست بر شانه اش می زد و موهای زن را نوازش می کرد،زیر گوش او می سراند: (( هر کس که خودش را دوشت بدارد دیگران را هم می تواند دوست بدارد.))

افسانه پوزخند می زد و سر تکان می داد . رنگ و آب خوش جوانی مثل آخرین پرتو های آفتاب عصر چهره ی شکیل او را نرم ترم ترک می کرد.


تالارها . غراله علیزاده

چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را...

                                                       از وبلاگ فری با

پاشو تنبل خان


وقتی بر حسب عادت
دوباره دیرت می شود
و با شتاب از در
بیرون می زنی
من در میان ملحفه هائی
که هنوز بوی تو را می دهد
از دنده ای به دنده دیگر می غلتم
و با تبسمی بر لب
مجسم می کنم
جمله سرخ و براقی را
که با لوله ماتیکت
بر آینه دستشوئی نوشته ای


                                                      

                                                          عباس صفاری