تف به شما همهٔ یقینهای گم شدهٔ گوربهگوری
دختره دلش مخدر میخواست، نشئگی طولانی میخواست، میخواست یه چیزی بزنه و بره تو یه خلسهٔ عمیق. دختره دلش یه رفیق ناباب میخواست که دستش رو بگیره آ ببره لب درهّ، لول لولش کنه...هلش هم داد، داد.
دختره دلش مخدر میخواست، نشئگی طولانی میخواست، میخواست یه چیزی بزنه و بره تو یه خلسهٔ عمیق. دختره دلش یه رفیق ناباب میخواست که دستش رو بگیره آ ببره لب درهّ، لول لولش کنه...هلش هم داد، داد.
حتی حیوانات هم حق خودکشی دارند....
داشتم کتاب میخواندم، رمان بن در جهان ، وقتی تمام شد با خودم گفتم بهبه دوریس لسینگ هم یکی از آن آدمهای هنرمند است که بلد است چطور خوب داستان را تمام بکند.
خوب تمام کردن از خوب شروع کردن خیلی مهم تر است.
آن شبی را که تا دمدمههای صبح با او اساماس بازی کردم یادم است ، خنکای اواخر شهریور بود.برای بار اول تلویحا به من فهمانده بود که دلش میخواهد رابطهای دوستانه را شروع کنیم. برایم شعر فرستاد. شعرهایی کوتاه که نه آنقدر عاشقانه بودند که مستقیم مقصودی را برسانند نه آنقدر خالی از عاطفه که بشود یک اساماس دوستانه تلقی شوند. حال خوشی از بالا و پایین شدن هیجان و هورمون وشکوفههای احساسی در هر دویمان بود.
میترسیدم... محابا میکردم. گفت: شروع کنیم؟
گفتم: شما شروع کنید، تمام کردناش را بسپارید به من. من استاد خوب تمام کردنام.
بیشتر از هزار و هفتصد و هشتاد و دو روز از آن شب گذشته و استاد قهار تمام کردنهای خوب و تمیز یاد گرفته که یک چیزیهایی در دنیا تمام نشدنیاند، من جمله عشقی که در آن شب خنک شهریوری بینشان جوانه زد. ...
امروز وقت محضر گرفتیم، بعضی چیزها واقعا تمام نمیشوند بعد هزار و هفتصد هشتصد روز تازه شروع میشوند.
یکی
درخت گل
اندر فضای
خلوت ماست
که سروهای چمن
پیش قامتش پست اند
حرف های عجیبی می زد. همه ش از عروسک ها می گفت. عروسکم را مثل یک تکه آشغال گرفته بود دستش و اینور و آن ورش میکرد. میگفت این یک تکه پلاستیک بوده که به این شکل درش آوردهاند، برایش چشم و ابرو و مو و دست و پا گذاشتهاند تا دختربچهها را گول بزنند. میگفت این احتیاج به مواظبت ندارد. بهتر است خودم را خسته نکنم. «این»، «این»، «این»... همهش به عروسکم میگفت:«این» . او که هر وقت به من میرسید حال عروسکم را میپرسید و میگفت بالاخره توانستم بخوابانمش یا نه ، گفت چطور است بروم و دفتر نقاشیام را بیاورم تا با هم نقاشی بکشیم یا بروم به مادرم کمک کنم. این حرفها را یک جوری میگفت که دلم میخواست بلند بشوم و با عروسکم از اتاق فرار کنم.
او را که دیدم زیبا شدم، شیوا ارسطویی،قطره
حالت را میفهمیدم، به آرزوهایت دیگرانی رسیده بودند که هیچ تلاشی نکردهبودند، فقط خودشان را در خنکای سایهای باد زدهبودند ؛ همان موقعی که تو میدویدی و میدویدی و به جلو نگاه میکردی ببینی چقدر راه مانده و خیلی مانده بود هنوز، دستت را تکان دادم گفتم: هی! هی! به عقب نگاه کن ببین چقد راه آمدهای! چقدر از آنجا که بودی دور شدهای.
تو به جلو من به عقب، نگاه میکردیم و با هرچه توان میدویدیم، خسته میشدیم، دست و بالمان زخمی میشد، ما دست و بال هم را تیمار کردیم و راه افتادیم.
حالت را میفهمم. من هم این حالی میشوم. همدردت هستم و دلداریات میدهم، دل..دل...دلآ بی که سپردی....
اخم نکن ببین چقد راه آوردمت. ببین از کجاها گذرم دادهای... هنوز مانده و راستش را گفته باشم خیلی مانده ولی اخم نکن هی! هی نگاه کن ببین چقدر دورتر شدهایم از جایی که بودیم، نگاه کن دیگر
امروز دوشنبه ست، شانزدهم تیر خورشیدی، نهم رمضان قمری.
آدمهای 1+5 در وین مشغول توافقاند، توی افغانستان مردم دارند یکچهارم آرای انتخاباتشان را میشمارند، در عراق جنگ تکفیریهای داعش است و برادرکشیهای سنی و شیعی، بشار اسد خون سوریها را توی شیشه میکند. فلسطینیها و اسرائیلیها، نوجوان از هم میدزدند و پارهپاره میکنند...
دلم برای تو تنگ شده، آرامش قشنگم!
پیچ رادیو را ببند. بگذار فقط تو را بشنوم. هستی تو را گوش کنم...
جهان آشوب است و من توی امنترین گوشهٔ دنیا، جایی که دست چنگیز مغول هم به آن نرسیده، نشستهام برای تو دلتنگی میکنم...
پ.ن: این آخرین تابستان دور از همی...
پ.ن2: شاعران، بهترین تحلیلگران سیاسیاند. مثل پوریا عالمی که خوب فهمیده وقتی تو رفتهای، نوشیدن چای در این خانه، بحران حـــــــــاد خاورمیانه است . نه نفت. نه هیچ چیز دیگر.
حالش كه بد بود همه زنان را شكل سيما تيرانداز مى ديد.

« همیشه تو صحنه بودیم اما بازی پشت صحنهست. اون که بیرونش شما رو، توش ما رو کشته، صحنهست...ما رو باش هنوز تپیدیم زیر این طاقت طاقش نزدیک اجاق کورش با یه سوسوی چراغش...وسط این گیر و دار لعنتی، منم و آرزوهای پاپتی، منم و یه مشت خیال و خاطره که تو خوابم نمیخواد یادم بره، بیخیال خندههای گریهدار، بیخیال بازیهای لالهزار،کی به فکر حال و روز صحنههاست؟ بیخیال آکتورای آس و پاس...»
مسعود کیمیایی، آقای ما، رییس سینمای ما... او به شدت خودش است. صاحب سبک است. من این گونهٔ مسعودکیمیایی بودن را دوست دارم چون یگانه است. شبیه هیچکسی و تحت سلطهٔ هیچ مکتب و نظامی نیست. به صراحت خودش است. با خاطرات و باورهای خودش.
وقتی فیلم تمام شد، دلم میخواست به منتقدان این فیلم دو کلمه بگویم: زهـــــر مــــــار!
آقا و خانم منتقد ! وقتی میآیی مینشینی روی صندلی سینما که فیلم کیمیایی را ببینی، باید بدانی که کجا آمدهای و قرار است وارد چه دیسکورسی بشوی. کیمیایی با همین عبارت ساده که اول فیلمهایش مینویسد حجت را تمام میکند: فیـــــــــلمِ مسعود کیمیایی . به همین سادگی.
مثل این میماند که بروی دیزی فروشی و وقتی آبگوشت میگذارند جلویت شاکی بشوی و بگویی چرا پاستای آلفردو نیست؟ :|

پ.ن: وقتی با رضا آشنا شدم، هیچ فکر نمیکردم مرد زندگی من، کارگردان مورد علاقهاش مسعود کیمیایی باشد. و کیمیایی برای او چیزی باشد بیشتر از یک فیلمساز یا نویسنده، بلکه برایش یک مسلک و منش باشد. خیلیها این درونمایهها را نمیپسندند و آن را تاریخ مصرف گذشته میدانند.
اما من اینجور فکر نمیکنم، رضا جان خوشحالم که کارگردان مورد علاقهات مسعودکیمیایی است و مفاهیمی که برایت ارزش هستند معرفت و جوانمردی و برادریاند. فکرش را بکن مثلا اگر کارگردان مورد علاقهات یک آوانگاردی بود مثل کاهانی، زندگیمان چهاندازه بیخود و بیجهت میبود!
هیچ چیز برای گفتن باقی نمانده، همه آنچه گفتنی بود، عمو ابراهیم نشانمان داد...تصاویر امروز را از یاد نمیبرم، موهای تنم سیخ شد و به صندلی میخکوب شده بودم...حس میکردم یک لحظههایی تمام سالن دارد اشک میریزد.
به احترام این فیلم تمام قد قیام باید کرد...

این آدمها بزرگاند، بـــــــــــــــزرگ.
یاد حرفهای امروز استادم میافتم، فکر میکنم اگر چمران، این ابر مرد باور و عقیده، امروز زنده بود، آیا در کدام بیغوله یا حصر و تبعیدی بهسر میبرد؟
پ.ن: آقای حاتمیکیا شما به گردن ما حق دارید. دستان هنرمندتان را به گرمی میفشارم که در خاطرهٔ ما و فرزندان ما یاد چ را ثبت کردید تا بدانیم و بدانند که چمران، یک دنیاست. چیزی بیشتر از اسم یک اتوبان شمال به جنــوب...
تشکر میکنم از روحیهٔ هنرمند و وارستهتان که نخواستید صحنهٔ شهادت را بسازید حالا به قول رضا احساس میکنیم قهرمان ما زنده است.
من آدم گریه کردن توی سینما هستم. بله.
امروز چهار بار گریه کردم. تمام حرکات پرستویی، بابام را به خاطرم میآورد، این فیلم پر از سکانسهای خوب بود، پر از تصویربرداری و صدابرداریهای ناب.
پرویز پرستویی اعجوبه است. خانم آهو خردمند دلپذیر است و ترکیب این دو من را محسور کرد و... بهروز شعیبی که بازیگری را خوب میداند.

همه چیز این فیلم خوب بود. از آن فیلمهایی ست که میدانم امشب خوابش را میبینم و دعا میکنم ای کاش آن مهمان روزی به خانهٔ ما هم بیاید...
« خودتو به خاطر هیچکس عوض نکن..اگه کسی بهت خیانت کنه، فراموش میکنی اما اگه خودت به خودت خیانت بکنی هیچوقت خودتو نمیبخشی، یه روز به خودت میآیی و میبینی از همون کسی خوردی که خودتو به خاطرش عوض کردی...»

فیلم شیفتگی، so so بود. عناصری در آن زايد بود، داستانهای فرعی قابل حذف بودند و میشد که فیلم کوتاهتر شود با ریتم سریعتری.
شخصیت حاجیشاه/ آباجیشاه/ شایسته را دوست داشتم. ملغمهای از پدر/برادر،خواهر،معشوق ، خوب پرداخته شده بود و علیرغم نقطهضعفها باور پذیر بود.
تعلیق و دو به شکی داستان را دوست داشتم. در نهایت به آن رای "پسندیدم" یا "میانه" میدهم.
پ.ن: برادر مسلمان، کارمند ممیزی، سر تراشیدهٔ رویا تیموریان، جاذبهٔ جنسی ندارد. باور بکنید نیاز به آن همه سانسور و فتوشاپ مضحک نبود. :|
فیلم امروز را دوست داشتم، به آن رای "میانه" میدهم. به نظرم این فیلم از کار قبلی رضا درمیشیان، بغض، خیلی بهتر بود.
برای من و تمام کسانی که دانشجو بودن را در دانشگاه تهران تجربه کردند، خاطرات و نوستالژیهای مشترک پنجاهتومنی را پیش چشم میکشد. ما، دانشجویان هشتادوهشتی که فتنه را، تظاهرات، رنگپاشیها و پروسهٔ "ستارهدار تا اخراج" را دیدیم و خوب به خاطر داریم صدای سخنرانیهای محمود احمدی نژاد را که جای جای این فیلم پخش میشد و مثل سیلی میخورد توی صورتمان.
چیز دیگری که این فیلم برای من داشت، یادآوری خاطرات عاشقیام بود، مسیر امیرآباد تا انقلاب. وقتی رضا روبروی سر در پنجاه تومنی یا دم نردههای سبز شانزده آذر منتظرم میبود...

عصبانی نیستم، فیلم خوبی است به سبکی نو و تمایز یافته. با دیالوگهای خوب،فیلمبرداری نو و تیپ سازی حرفهای. نقد اولم به فیلم ضعف فیلمنامه و پیرنگ داستان است،دوم اینکه فیلم خیلی شلوغ بود و حرفهای کارگردان در ظرف زمان فیلم نمیگنجید و موجب ناتمام ماندن سرنخها میشد. ایراد دیگری که به فیلم میخواهم بگیرم را درگوش آقای درمیشیان میگویم:
باران کوثری، هیچ شبیه دانشجویان دانشگاه تهران نیست آقا.
"رحم اجارهای" یا "نطفهپروری" ، این موضوع در ایران هنوز درگیر تابوهاست. اعتراف میکنم که هیچ جذابیتی برای من ندارد و اگر فیلمساز بودم، هرگز به ساختن این قصهها مشغول نمیشدم.

" تمشک" فیلم خوبی نیست. بهتر بگویم همان چیزی است که سامان سالور میتوانسته بسازد، بازیها برایم جذاب نبود و به مجموعهٔ فیلم نمرهٔ یک میدهم، تنها بهخاطر فیلمبرداری محمود کلاری، همین.
پ.ن: رضا میگوید، تو آخر فیلم را حدس میزنی و لذت تماشایش را از خودت میگیری، ولی به نظرم فیلمی که خوب نیست، واقعا خوب نیست. چه اگر خوب و خوشساخت میبود، دانستن پایانش هم چیزی از ارزشهای آن نمیکاست.

فصل فراموشی فریبا. فیلمی که نپسندیدم و تنها به خاطر بازیگری ساره بیات به آن رای " میانه" دادم.
ـ فقط ...یه بار بگو
ـ ...
ـ بگو! یه بار بگو
ـ ...
ـ بگو
ـ دوس...
ـ دوس، آها بقیهشم بگو
ـ دو...س...
ـ ...
ـ دوس...دوست داری دیرم بشه پدرم مرا بکشه؟

چند متر مکعب عشق، در یک کلام عالی بود. فیلمی که بر پایهٔ فیلمنامهٔ خوب و کارگردانی بسیار خوب استوار بود و چهره نداشت. ساعد سهیلی، جوان خوش آتیه و مستعد و آقای محمودی عزیز نفستان چاق، خسته نباشید.
داشتم این تصنیف شجریان را گوش میکردم و مقاله مینوشتم،توی حال و هوای خاص خودم بودم بهویژه در صبحی اینچنین بهغایت برفی و سرد. صدا به صدای همایون زمزمه میکردم هوای گریه با من...
صدای مسنجر فیسبوکم آمد. یک پسر پانزده یا شانزده ساله بود که برایم فرستاد: خوش به حالش
میدانستم منظورش چیست. با این حربههای کودکانه آشنام، که من بگویم خوش به حال کی؟و او بگوید bfet و من اذعان کنم که bf دارم یا ندارم و ادامه ماجرا...
من اینجور مسیجها را جواب نمیدهم و میگذارم طرف توی خماری بماند و با خودش بگوید: اوه لا لا! پس واقعا خوش بهحالش!
همینطور که دربارهٔ سیمای شهرها و معماری شاهنامه توی کاغذ چیز مینوشتم به خودم گفتم: روزی من نوزادهای پسری را بغل کردهام و با شادی به مامانم گفتهام چقد دستهاش کوچیکه! هزار اللهاکبر که آن نوزادهای دیروز چه زود قد کشیده و بند تنبانشان شل شده و قصد کردهاند مخ ما را بزنند... جواب مسیجش را دادم و گفتم بله من bf دارم.
بلافاصله پاسخ داد و گفت پس شمارهات را بده تا دوست معمولی باشیم و هم بیشتر آشنا بشم، در آخر جملهاش هم جملهای از زدبازی اضافه کرد و گفت عمو فدات!
خندهام گرفت که او تلویحا خودش را عموی من خطاب میکرد، فکر کردم این دوست معمولی دیگر از کدام جهنم درهای سر برآورد ؟ با دوست اجتماعی فرق دارد یا همان است؟ :/؟
براش نوشتم برو بچه جون برو، ولی بلافاصله "بچهجون" را پاک کردم چون میدانستم که پسرهای نوجوان از این عبارت بیزارند، هیستیریک میشوند و فحاشی میکنند. گفتم برو عمو من سی سالمه، شوهرم دارم، سر این قبر روضه نخون مرده توش نیست.
کمی مکث کرد و گفت: سن که چیزی نیست دور از جون خر هم بزرگ میشه، اما عقل مهمه، برو خونتون عمو فدات
پر بیراه نمیگفت.
ادامه میدهم به نوشتن مقالهام و سرم را با صدای شجریان تکان میدهم:
برو...برو که هر که نه یار من است، بار من است....برو که هر که نه یار من است، بار من است
ـ عین کولیها شدی، از این زندگی به اون زندگی!
- چرا فک نمیکنی این شمایین که میآیین تو زندگی من؟

زندگی مشترک آقا و خانم محمودی، اولین فیلمی که امسال توی جشنواره دیدیم، بسیار خوب بود و بسیار پسندیدم.
گلکو بساط کتاب و دفترهایش را جمع کرد و رفت زیر پنجره دراز کشید. نور آفتاب روی موهایش رد طلا و عسل میزد.
گلکو زیر لب آواز محلی عشایر را میخواند، تنها لالاییهایی که از بیبی توی خاطرش ماندهبود، وقتی خیلی کوچک بود، بیبی مینشست توی طارم، به پشتی تکیه میداد، قلیان را دودی میکرد و گیسهای گلکو را میجورید و برای آن کمند رها آواز میخواند.
گلکو روی قالی لاکی دست کشید و دلش خواست ناخنهایش را لاکی کند: «...به انگشتهایم برگ گل کوکب میچسبانم...»
هروقت هوایی میشد یاد بیبی میافتاد، بیبی همیشه دعا میکرد آنقدر زنده بماند که عروسی او را ببیند. وقتی بیبی مرد، گلکو با خودش عهد کرد که هرگز عروس نشود. روزی که بیبی مرد، گلکو تا شب بهچیره زد و از گریه سیریکه رفت. حالا بعد از بیست و سه سال شک کرده بود و نمیدانست بیبی از آن عهد و قراری که با خودش گذاشته، رضاست یا نه.
گلکو هروقت این حال میشد، تسبیح عقیق بیبی را توی مشتش میگرفت و یا رئوف یا رئوف میگفت.
این تسبیح را بیبی خودش به گلکو داده بود، قبل از اینکه ریههایش آب بیاورد و آرام آرام آب بشود... بیبی محکم زده بود توی دست دخترک و به زبانی که گلکو حالیاش نمیشد به او فحش داد و مهر خیس تکه شده را از دستش گرفته بود، بار چندمی بود که به گلکو هشدار داده بود که سیرغ دلیر مهر خوردن حرام است...گلکو گریه کرده بود و بیبی برای آرام کردنش تسبیح کربلاییاش را به او دادهبود... ولی این عادت از سرش نیفتاد و هنوز، گاهی وقت، عجیب دلش میخواست مهرهای جانماز را گاز بزند.
تسبیح را توی مشتش فشار داد و رفت سراغ کیفش، جزوه را تند تند ورق زد تا رسید به صفحهٌ 38...فردا امتحان داشت، جزوه را رضا شعیبی پریروز پس آورده بود و گلکو هیچ نخوانده بود... هیچ به جز صفحهٔ 38 که صدبار خوانده بود و صدبار سرش داغ شده بود...
جزوه را بو کرد ببیند خودکار رضا عطری بوده با نه، بوی خودکارهای عطری نمیداد اما گلکو حتم داشت شعیبی خودش عطر میزند...وقتی جزوه را پس میداد مشام گلکو پر از عطر گل شدهبود...
گلکو میخواست به بیبی و عهد و قرارش فکر کند، بیبی با دامن آبی بلندش میآمد پیش چشمهاش،گلکو گفتٰ بیبی!
تصویر بیبی مات میشد، رضا شعیبی پیش چشمش میآمدکه دارد توی جزوهاش چیزی مینویسد... چو شو گیرم خیالت رو در آغوش، سحر از بسترم بوی گل آیو... سرش داغ شد و دانهٔ ریز عرقی از پیشانیاش چکید...زلفای گلم بینظیره، دل در کمندش اسیره...بگردم دور چشمهاش... چشمهاش را باز کرد و دید اتاق پر از شعیبی شده، یک رضا شعیبی ایستاده توی چارطاقی در، یک رضا شعیبی نشسته روی تخت و دارد توی جزوه چیزی مینویسد، رضا شعیبی دیگری داشت توی آینه موهایش را شانه میزد و آواز میخواند، یک رضا دستش را گرفت و توی مشتش چیزی گذاشت، گلکو مشتش را باز کرد، یک مهر گرد بود، دهانش آب افتاد، یادش آمد که بیبی نمازش را شکستهبود و بلند گفته بود لاالهالاالله، محکم زد روی دست گلکو ...
گلکو پشت دستش را نگاه کرد و خندید.
خندید و توی اتاق راه رفت و بو کشید، انگار بوی یواش گلی میشنید.
ساناز پهلو به پهو شد و دلش بیشتر گرفت. تنهایی مثل غول سیاهی نشست روی سینهاش و هی فشار آورد.
ساناز دست و پا میزد و توی خودش داد میزد: قسمت این بود، قسمت این بود...
جای انگشتهای قوی بختک تنهایی روی گردنش درد میکرد، لشکر غم به او تاخته بود و ساقی و ساغری نداشت. ملجا و پناهی نداشت...
«در مذهب ما مرگ مهمتر از تولد است. تولد همه مثل هم است اما مرگ نه. گاهی شخصی در کمالی میمیرد که مرگ او مرگ یک امت است. اشخاص به مرگشان معنی میدهند. برای همین در تاریخ ادبیات ما هم، تاریخ وفات اشخاص مشخصتر از تاریخ تولدشان است...»
این سطرهای روان از درس خشکی مثل عقاید اسماعیلیه و اشعار ناصر خسرو -که این همه خشک است- بعیدنیست؟
به گمانم استادمان، شاعر است.
عزيزم نبايد مهر و آبان و آذرمان بدون هم سپرى بشود.
موهاش خرمايى، مصرى تا روى شونه، چشم هاى گرد و ابروهاى كمونى، عين مامان افسانه ش،
يه سارافون قرمز تنشه با خال خالى هاى سفيد، توى جيب سارافونش شكلات داشت، بابا بزرگش تو جيب هاى لباساش شكلات ميذاره،
يه روزهايى تلفن داروخونه رو مى گيره و با شيرين زبونى از پدربزرگش مى خواد كه ببرتش بيرون،
صورتم رو مى بوسيد و از توى كابينت شكلات هاى كفشدوزكى رو ميريخت توى جيبش تا ببره براى پدربزرگش،
دفتر نقاشى و ماژيك هاش رو مى چينه توى كيف هِلو كيتىش ،ميگه مسواك و حوله اونجا دارم ، پدربزرگش براش خريده.
ساعت ٥ ميرسه، دست تو دست پدربزرگش توى خيابون لى لى كنان مى خراميد...
دخترك رو روى تاب مى نشاند و تابش ميداد براش بستنى قيقى مى خريد و بازى كردنش را تماشا مى كرد، دخترك از سرسره پايين مى پريد دوان دوان خودش را به پدر بزرگ رساند ، با دستهاى كوچك چسبناكش كه بوى عسل و بستنى ميداد ، پدربزرگ را سفت بغل كرد و براى هزارمين بار پرسيد من را بيشتر از همه دوست دارى ؟
پدربزرگ خيالش راحت كرد كه او پرنسس بلامنزعش است و دخترك از ته دلش خنده كرد.
شبها بين پدربزرگ و مادربزرگش مى خوابيد و با چشمهاى گرد پرسشگرش قصه هاى كودكى آنها را گوش مى كرد...
صدبار خواستم بیام اینجا چیزی بنویسم و صدبار توی ذهنم صدتا چیز اینجا نوشتم،
اما نامزدبازی و فوق لیسانس خوندن و فرانسه خوندن همزمان، سه تا فریضه ی خیلی زمان بر هستند که مانع شدن بیام و صد بار , صدتا چیز اینجا بنوبیسم ؛
حال من و مرد عزیز من این روزها خیلی خوب است .و آنقدر درگیر دوست داشتنشم که وقت نمی کنم اینجا صدبار بنویسم دوستت دارم مرد!
الان هم که دارم این ها را می نویسم عجله دارم که بروم قرص سرماخوردگی اش را بدهم و دفترچهٔ بیمهاش را بگذارم توی کیفش که فردا دکتر برود ؛ بعد بخوابد که من هم کارهای ارائهٔ فردا و مقالهٔ آخر ترم را ردیف کنم و همینطور که تحقیقم را غلط گیری میکنم، نگاهش کنم که آرام مثل یک کوالای معصوم خوابیده بعد به استاد راهنمایی که هنوز قول نداده استاد راهنمایم باشد ایمل میزنم و یه To do List ی مینویسم به چه بلندی، بهش غر میزنم که دور و برم اونقدر شلوغ شده که وقت نمیکنم برم آرایشگاه و ابروهام مثل وقتی شده که مدرسه میرفتم، اما توی همهٔ این شلوغ پلوغیها که او بدو بدو از اتحادیههای شمیرانات تا دادگاههای تجدیدنظر انقلاب دمبال چند لقمه نان حلال، میدود تا سر از جادهٔ دماوند دربیاورد برسد به کلاسهایش ،تا بیاید بهارشیراز دمبال من، با پاهای طفلکیاش هی کلاچ و دنده هی کلاچ دنده،
وقتی به هم میرسم بعضی وقتها از خستگی فقط دلمان میخواد بخوابیم، عمیق و آرام... بله توی همین شلوغیها و بدوبدوهایمان که آخر سر کلی تماس بی پاسخ و کارناتمام ازش باقی میماند، ما به راحتی وقت پیدا میکنیم برای سینما رفتن و دوتا دوتا فیلم پشت سر هم دیدن و گشتن میدان بهارستان و سرچشمه و آنقدر هم خدا به این آقا حال و حوصله داده که با من بیاید از تمرین تئاتر عکاسی کنیم و تازه فامیل کارگردان را هم یک جور با مزهای صدا کند: قهوه جوش.
همین چیزهایی که گفتم باعث شده که وبلاگ ما دو تا چند ماهی خاک گرفته، سعی میکنیم بیایم توی وبلاگهامون حرفهامون رو بنویسیم تا تلمبار نشه،
باید بخوابم، خستهام. حرف آخر اینکه هیچچی مثل همیشه نیست، این پاییز مثل هیچ پاییزی نیست. هر روز به رنگ نوی عاشقی کنیم :-)