بعد از جدايى ها، آن بى وفايى ها

فردا تو مى آيى، فردا تو مى آيى

بعد از گسستن ها، آن دل شكستن ها 

فردا تو مى آيى، تو مى آيى… : )


کاش زندگی آدم ها مثل سریال های ماه رمضون بود



دلت گرفته؟

مثل اینکه تنهایی...

ای لحظه‌ی شگفت عزیمت...


شبی که قرار بود صبحش بروم مهدکودک 

شبی که قرار بود صبحش بروم کلاس اول دبستان

همه‌ی شبها‌یی که قرار بود صبح‌شان بروم اردو

شبی که صبحش می‌رفتم اول‌راهنمایی، اول‌دبیرستان

شبی که صبحش دبیرستانی می‌شدم.

شبی که صبحش وارد دانشگاه شدم. دانشجو می‌شدم.

شبی که صبحش دیگر پدربزرگ نداشتم.

شب‌هایی که تا صبح شدن‌شان، تا کوچ من از جایی به جایی، ترس و دلهره و یک‌جور نشاط غریب توی دلم غلت می‌زد. شب‌هایی که ترسیدم. واقعا ترسیدم. از فردای غریبی که معلوم نبود چه‌جوری است.

هنوز هم می‌ترسم از صبح‌های نیامده‌ای که دارند به شب‌های من نزدیک می‌شوند. 

کسی شده‌ام که روز‌ها تنهاست و شب‌ها تنهاتر است.

حالا منم و ترس شب‌هایی که هنوز نیامده‌اند؛ 

شبی که صبحش سر کلاس ارشد می‌روم.

شبی که صبحش کارمند می‌شوم.

شبی‌ که تو به خانه‌ی من می‌آیی، همان شب که من عروس خوشه‌های اقاقی می‌شوم و همه‌ی دنیا پر از طنین کاشی‌ها آبی می‌شود...


قافله از من گذشته

تمام اهل قافله رفتند

از خیلی دورتر که منم، رفتنشان را نگاه می کنم.


 من از فروغ روی تو برخاستم که دیگر میل بازتابش نیست.


شب آتیشبازی چشمای من


نازی, ناز کن که نازت یه سرو نازه...