هشدار
عزيزم نبايد مهر و آبان و آذرمان بدون هم سپرى بشود.
عزيزم نبايد مهر و آبان و آذرمان بدون هم سپرى بشود.
موهاش خرمايى، مصرى تا روى شونه، چشم هاى گرد و ابروهاى كمونى، عين مامان افسانه ش،
يه سارافون قرمز تنشه با خال خالى هاى سفيد، توى جيب سارافونش شكلات داشت، بابا بزرگش تو جيب هاى لباساش شكلات ميذاره،
يه روزهايى تلفن داروخونه رو مى گيره و با شيرين زبونى از پدربزرگش مى خواد كه ببرتش بيرون،
صورتم رو مى بوسيد و از توى كابينت شكلات هاى كفشدوزكى رو ميريخت توى جيبش تا ببره براى پدربزرگش،
دفتر نقاشى و ماژيك هاش رو مى چينه توى كيف هِلو كيتىش ،ميگه مسواك و حوله اونجا دارم ، پدربزرگش براش خريده.
ساعت ٥ ميرسه، دست تو دست پدربزرگش توى خيابون لى لى كنان مى خراميد...
دخترك رو روى تاب مى نشاند و تابش ميداد براش بستنى قيقى مى خريد و بازى كردنش را تماشا مى كرد، دخترك از سرسره پايين مى پريد دوان دوان خودش را به پدر بزرگ رساند ، با دستهاى كوچك چسبناكش كه بوى عسل و بستنى ميداد ، پدربزرگ را سفت بغل كرد و براى هزارمين بار پرسيد من را بيشتر از همه دوست دارى ؟
پدربزرگ خيالش راحت كرد كه او پرنسس بلامنزعش است و دخترك از ته دلش خنده كرد.
شبها بين پدربزرگ و مادربزرگش مى خوابيد و با چشمهاى گرد پرسشگرش قصه هاى كودكى آنها را گوش مى كرد...