گزارش فیلم. یازده
آخرین فیلم جشنوارهٔ امسال، خط ویژه؛ یک کار تیمی خوب، جوان و پر نفس که از تماشایش پشیمان نمیشود و لبخندهای مطبوع میزنید.


« همیشه تو صحنه بودیم اما بازی پشت صحنهست. اون که بیرونش شما رو، توش ما رو کشته، صحنهست...ما رو باش هنوز تپیدیم زیر این طاقت طاقش نزدیک اجاق کورش با یه سوسوی چراغش...وسط این گیر و دار لعنتی، منم و آرزوهای پاپتی، منم و یه مشت خیال و خاطره که تو خوابم نمیخواد یادم بره، بیخیال خندههای گریهدار، بیخیال بازیهای لالهزار،کی به فکر حال و روز صحنههاست؟ بیخیال آکتورای آس و پاس...»
مسعود کیمیایی، آقای ما، رییس سینمای ما... او به شدت خودش است. صاحب سبک است. من این گونهٔ مسعودکیمیایی بودن را دوست دارم چون یگانه است. شبیه هیچکسی و تحت سلطهٔ هیچ مکتب و نظامی نیست. به صراحت خودش است. با خاطرات و باورهای خودش.
وقتی فیلم تمام شد، دلم میخواست به منتقدان این فیلم دو کلمه بگویم: زهـــــر مــــــار!
آقا و خانم منتقد ! وقتی میآیی مینشینی روی صندلی سینما که فیلم کیمیایی را ببینی، باید بدانی که کجا آمدهای و قرار است وارد چه دیسکورسی بشوی. کیمیایی با همین عبارت ساده که اول فیلمهایش مینویسد حجت را تمام میکند: فیـــــــــلمِ مسعود کیمیایی . به همین سادگی.
مثل این میماند که بروی دیزی فروشی و وقتی آبگوشت میگذارند جلویت شاکی بشوی و بگویی چرا پاستای آلفردو نیست؟ :|

پ.ن: وقتی با رضا آشنا شدم، هیچ فکر نمیکردم مرد زندگی من، کارگردان مورد علاقهاش مسعود کیمیایی باشد. و کیمیایی برای او چیزی باشد بیشتر از یک فیلمساز یا نویسنده، بلکه برایش یک مسلک و منش باشد. خیلیها این درونمایهها را نمیپسندند و آن را تاریخ مصرف گذشته میدانند.
اما من اینجور فکر نمیکنم، رضا جان خوشحالم که کارگردان مورد علاقهات مسعودکیمیایی است و مفاهیمی که برایت ارزش هستند معرفت و جوانمردی و برادریاند. فکرش را بکن مثلا اگر کارگردان مورد علاقهات یک آوانگاردی بود مثل کاهانی، زندگیمان چهاندازه بیخود و بیجهت میبود!
هیچ چیز برای گفتن باقی نمانده، همه آنچه گفتنی بود، عمو ابراهیم نشانمان داد...تصاویر امروز را از یاد نمیبرم، موهای تنم سیخ شد و به صندلی میخکوب شده بودم...حس میکردم یک لحظههایی تمام سالن دارد اشک میریزد.
به احترام این فیلم تمام قد قیام باید کرد...

این آدمها بزرگاند، بـــــــــــــــزرگ.
یاد حرفهای امروز استادم میافتم، فکر میکنم اگر چمران، این ابر مرد باور و عقیده، امروز زنده بود، آیا در کدام بیغوله یا حصر و تبعیدی بهسر میبرد؟
پ.ن: آقای حاتمیکیا شما به گردن ما حق دارید. دستان هنرمندتان را به گرمی میفشارم که در خاطرهٔ ما و فرزندان ما یاد چ را ثبت کردید تا بدانیم و بدانند که چمران، یک دنیاست. چیزی بیشتر از اسم یک اتوبان شمال به جنــوب...
تشکر میکنم از روحیهٔ هنرمند و وارستهتان که نخواستید صحنهٔ شهادت را بسازید حالا به قول رضا احساس میکنیم قهرمان ما زنده است.
من آدم گریه کردن توی سینما هستم. بله.
امروز چهار بار گریه کردم. تمام حرکات پرستویی، بابام را به خاطرم میآورد، این فیلم پر از سکانسهای خوب بود، پر از تصویربرداری و صدابرداریهای ناب.
پرویز پرستویی اعجوبه است. خانم آهو خردمند دلپذیر است و ترکیب این دو من را محسور کرد و... بهروز شعیبی که بازیگری را خوب میداند.

همه چیز این فیلم خوب بود. از آن فیلمهایی ست که میدانم امشب خوابش را میبینم و دعا میکنم ای کاش آن مهمان روزی به خانهٔ ما هم بیاید...
« خودتو به خاطر هیچکس عوض نکن..اگه کسی بهت خیانت کنه، فراموش میکنی اما اگه خودت به خودت خیانت بکنی هیچوقت خودتو نمیبخشی، یه روز به خودت میآیی و میبینی از همون کسی خوردی که خودتو به خاطرش عوض کردی...»

فیلم شیفتگی، so so بود. عناصری در آن زايد بود، داستانهای فرعی قابل حذف بودند و میشد که فیلم کوتاهتر شود با ریتم سریعتری.
شخصیت حاجیشاه/ آباجیشاه/ شایسته را دوست داشتم. ملغمهای از پدر/برادر،خواهر،معشوق ، خوب پرداخته شده بود و علیرغم نقطهضعفها باور پذیر بود.
تعلیق و دو به شکی داستان را دوست داشتم. در نهایت به آن رای "پسندیدم" یا "میانه" میدهم.
پ.ن: برادر مسلمان، کارمند ممیزی، سر تراشیدهٔ رویا تیموریان، جاذبهٔ جنسی ندارد. باور بکنید نیاز به آن همه سانسور و فتوشاپ مضحک نبود. :|
فیلم امروز را دوست داشتم، به آن رای "میانه" میدهم. به نظرم این فیلم از کار قبلی رضا درمیشیان، بغض، خیلی بهتر بود.
برای من و تمام کسانی که دانشجو بودن را در دانشگاه تهران تجربه کردند، خاطرات و نوستالژیهای مشترک پنجاهتومنی را پیش چشم میکشد. ما، دانشجویان هشتادوهشتی که فتنه را، تظاهرات، رنگپاشیها و پروسهٔ "ستارهدار تا اخراج" را دیدیم و خوب به خاطر داریم صدای سخنرانیهای محمود احمدی نژاد را که جای جای این فیلم پخش میشد و مثل سیلی میخورد توی صورتمان.
چیز دیگری که این فیلم برای من داشت، یادآوری خاطرات عاشقیام بود، مسیر امیرآباد تا انقلاب. وقتی رضا روبروی سر در پنجاه تومنی یا دم نردههای سبز شانزده آذر منتظرم میبود...

عصبانی نیستم، فیلم خوبی است به سبکی نو و تمایز یافته. با دیالوگهای خوب،فیلمبرداری نو و تیپ سازی حرفهای. نقد اولم به فیلم ضعف فیلمنامه و پیرنگ داستان است،دوم اینکه فیلم خیلی شلوغ بود و حرفهای کارگردان در ظرف زمان فیلم نمیگنجید و موجب ناتمام ماندن سرنخها میشد. ایراد دیگری که به فیلم میخواهم بگیرم را درگوش آقای درمیشیان میگویم:
باران کوثری، هیچ شبیه دانشجویان دانشگاه تهران نیست آقا.
"رحم اجارهای" یا "نطفهپروری" ، این موضوع در ایران هنوز درگیر تابوهاست. اعتراف میکنم که هیچ جذابیتی برای من ندارد و اگر فیلمساز بودم، هرگز به ساختن این قصهها مشغول نمیشدم.

" تمشک" فیلم خوبی نیست. بهتر بگویم همان چیزی است که سامان سالور میتوانسته بسازد، بازیها برایم جذاب نبود و به مجموعهٔ فیلم نمرهٔ یک میدهم، تنها بهخاطر فیلمبرداری محمود کلاری، همین.
پ.ن: رضا میگوید، تو آخر فیلم را حدس میزنی و لذت تماشایش را از خودت میگیری، ولی به نظرم فیلمی که خوب نیست، واقعا خوب نیست. چه اگر خوب و خوشساخت میبود، دانستن پایانش هم چیزی از ارزشهای آن نمیکاست.

فصل فراموشی فریبا. فیلمی که نپسندیدم و تنها به خاطر بازیگری ساره بیات به آن رای " میانه" دادم.
ـ فقط ...یه بار بگو
ـ ...
ـ بگو! یه بار بگو
ـ ...
ـ بگو
ـ دوس...
ـ دوس، آها بقیهشم بگو
ـ دو...س...
ـ ...
ـ دوس...دوست داری دیرم بشه پدرم مرا بکشه؟

چند متر مکعب عشق، در یک کلام عالی بود. فیلمی که بر پایهٔ فیلمنامهٔ خوب و کارگردانی بسیار خوب استوار بود و چهره نداشت. ساعد سهیلی، جوان خوش آتیه و مستعد و آقای محمودی عزیز نفستان چاق، خسته نباشید.
داشتم این تصنیف شجریان را گوش میکردم و مقاله مینوشتم،توی حال و هوای خاص خودم بودم بهویژه در صبحی اینچنین بهغایت برفی و سرد. صدا به صدای همایون زمزمه میکردم هوای گریه با من...
صدای مسنجر فیسبوکم آمد. یک پسر پانزده یا شانزده ساله بود که برایم فرستاد: خوش به حالش
میدانستم منظورش چیست. با این حربههای کودکانه آشنام، که من بگویم خوش به حال کی؟و او بگوید bfet و من اذعان کنم که bf دارم یا ندارم و ادامه ماجرا...
من اینجور مسیجها را جواب نمیدهم و میگذارم طرف توی خماری بماند و با خودش بگوید: اوه لا لا! پس واقعا خوش بهحالش!
همینطور که دربارهٔ سیمای شهرها و معماری شاهنامه توی کاغذ چیز مینوشتم به خودم گفتم: روزی من نوزادهای پسری را بغل کردهام و با شادی به مامانم گفتهام چقد دستهاش کوچیکه! هزار اللهاکبر که آن نوزادهای دیروز چه زود قد کشیده و بند تنبانشان شل شده و قصد کردهاند مخ ما را بزنند... جواب مسیجش را دادم و گفتم بله من bf دارم.
بلافاصله پاسخ داد و گفت پس شمارهات را بده تا دوست معمولی باشیم و هم بیشتر آشنا بشم، در آخر جملهاش هم جملهای از زدبازی اضافه کرد و گفت عمو فدات!
خندهام گرفت که او تلویحا خودش را عموی من خطاب میکرد، فکر کردم این دوست معمولی دیگر از کدام جهنم درهای سر برآورد ؟ با دوست اجتماعی فرق دارد یا همان است؟ :/؟
براش نوشتم برو بچه جون برو، ولی بلافاصله "بچهجون" را پاک کردم چون میدانستم که پسرهای نوجوان از این عبارت بیزارند، هیستیریک میشوند و فحاشی میکنند. گفتم برو عمو من سی سالمه، شوهرم دارم، سر این قبر روضه نخون مرده توش نیست.
کمی مکث کرد و گفت: سن که چیزی نیست دور از جون خر هم بزرگ میشه، اما عقل مهمه، برو خونتون عمو فدات
پر بیراه نمیگفت.
ادامه میدهم به نوشتن مقالهام و سرم را با صدای شجریان تکان میدهم:
برو...برو که هر که نه یار من است، بار من است....برو که هر که نه یار من است، بار من است
ـ عین کولیها شدی، از این زندگی به اون زندگی!
- چرا فک نمیکنی این شمایین که میآیین تو زندگی من؟

زندگی مشترک آقا و خانم محمودی، اولین فیلمی که امسال توی جشنواره دیدیم، بسیار خوب بود و بسیار پسندیدم.
گلکو بساط کتاب و دفترهایش را جمع کرد و رفت زیر پنجره دراز کشید. نور آفتاب روی موهایش رد طلا و عسل میزد.
گلکو زیر لب آواز محلی عشایر را میخواند، تنها لالاییهایی که از بیبی توی خاطرش ماندهبود، وقتی خیلی کوچک بود، بیبی مینشست توی طارم، به پشتی تکیه میداد، قلیان را دودی میکرد و گیسهای گلکو را میجورید و برای آن کمند رها آواز میخواند.
گلکو روی قالی لاکی دست کشید و دلش خواست ناخنهایش را لاکی کند: «...به انگشتهایم برگ گل کوکب میچسبانم...»
هروقت هوایی میشد یاد بیبی میافتاد، بیبی همیشه دعا میکرد آنقدر زنده بماند که عروسی او را ببیند. وقتی بیبی مرد، گلکو با خودش عهد کرد که هرگز عروس نشود. روزی که بیبی مرد، گلکو تا شب بهچیره زد و از گریه سیریکه رفت. حالا بعد از بیست و سه سال شک کرده بود و نمیدانست بیبی از آن عهد و قراری که با خودش گذاشته، رضاست یا نه.
گلکو هروقت این حال میشد، تسبیح عقیق بیبی را توی مشتش میگرفت و یا رئوف یا رئوف میگفت.
این تسبیح را بیبی خودش به گلکو داده بود، قبل از اینکه ریههایش آب بیاورد و آرام آرام آب بشود... بیبی محکم زده بود توی دست دخترک و به زبانی که گلکو حالیاش نمیشد به او فحش داد و مهر خیس تکه شده را از دستش گرفته بود، بار چندمی بود که به گلکو هشدار داده بود که سیرغ دلیر مهر خوردن حرام است...گلکو گریه کرده بود و بیبی برای آرام کردنش تسبیح کربلاییاش را به او دادهبود... ولی این عادت از سرش نیفتاد و هنوز، گاهی وقت، عجیب دلش میخواست مهرهای جانماز را گاز بزند.
تسبیح را توی مشتش فشار داد و رفت سراغ کیفش، جزوه را تند تند ورق زد تا رسید به صفحهٌ 38...فردا امتحان داشت، جزوه را رضا شعیبی پریروز پس آورده بود و گلکو هیچ نخوانده بود... هیچ به جز صفحهٔ 38 که صدبار خوانده بود و صدبار سرش داغ شده بود...
جزوه را بو کرد ببیند خودکار رضا عطری بوده با نه، بوی خودکارهای عطری نمیداد اما گلکو حتم داشت شعیبی خودش عطر میزند...وقتی جزوه را پس میداد مشام گلکو پر از عطر گل شدهبود...
گلکو میخواست به بیبی و عهد و قرارش فکر کند، بیبی با دامن آبی بلندش میآمد پیش چشمهاش،گلکو گفتٰ بیبی!
تصویر بیبی مات میشد، رضا شعیبی پیش چشمش میآمدکه دارد توی جزوهاش چیزی مینویسد... چو شو گیرم خیالت رو در آغوش، سحر از بسترم بوی گل آیو... سرش داغ شد و دانهٔ ریز عرقی از پیشانیاش چکید...زلفای گلم بینظیره، دل در کمندش اسیره...بگردم دور چشمهاش... چشمهاش را باز کرد و دید اتاق پر از شعیبی شده، یک رضا شعیبی ایستاده توی چارطاقی در، یک رضا شعیبی نشسته روی تخت و دارد توی جزوه چیزی مینویسد، رضا شعیبی دیگری داشت توی آینه موهایش را شانه میزد و آواز میخواند، یک رضا دستش را گرفت و توی مشتش چیزی گذاشت، گلکو مشتش را باز کرد، یک مهر گرد بود، دهانش آب افتاد، یادش آمد که بیبی نمازش را شکستهبود و بلند گفته بود لاالهالاالله، محکم زد روی دست گلکو ...
گلکو پشت دستش را نگاه کرد و خندید.
خندید و توی اتاق راه رفت و بو کشید، انگار بوی یواش گلی میشنید.
ساناز پهلو به پهو شد و دلش بیشتر گرفت. تنهایی مثل غول سیاهی نشست روی سینهاش و هی فشار آورد.
ساناز دست و پا میزد و توی خودش داد میزد: قسمت این بود، قسمت این بود...
جای انگشتهای قوی بختک تنهایی روی گردنش درد میکرد، لشکر غم به او تاخته بود و ساقی و ساغری نداشت. ملجا و پناهی نداشت...
«در مذهب ما مرگ مهمتر از تولد است. تولد همه مثل هم است اما مرگ نه. گاهی شخصی در کمالی میمیرد که مرگ او مرگ یک امت است. اشخاص به مرگشان معنی میدهند. برای همین در تاریخ ادبیات ما هم، تاریخ وفات اشخاص مشخصتر از تاریخ تولدشان است...»
این سطرهای روان از درس خشکی مثل عقاید اسماعیلیه و اشعار ناصر خسرو -که این همه خشک است- بعیدنیست؟
به گمانم استادمان، شاعر است.