نه بستهام به کس دل، نه بسته کس به من دل، چو تخته پاره بر موج،رها رها رها من
داشتم این تصنیف شجریان را گوش میکردم و مقاله مینوشتم،توی حال و هوای خاص خودم بودم بهویژه در صبحی اینچنین بهغایت برفی و سرد. صدا به صدای همایون زمزمه میکردم هوای گریه با من...
صدای مسنجر فیسبوکم آمد. یک پسر پانزده یا شانزده ساله بود که برایم فرستاد: خوش به حالش
میدانستم منظورش چیست. با این حربههای کودکانه آشنام، که من بگویم خوش به حال کی؟و او بگوید bfet و من اذعان کنم که bf دارم یا ندارم و ادامه ماجرا...
من اینجور مسیجها را جواب نمیدهم و میگذارم طرف توی خماری بماند و با خودش بگوید: اوه لا لا! پس واقعا خوش بهحالش!
همینطور که دربارهٔ سیمای شهرها و معماری شاهنامه توی کاغذ چیز مینوشتم به خودم گفتم: روزی من نوزادهای پسری را بغل کردهام و با شادی به مامانم گفتهام چقد دستهاش کوچیکه! هزار اللهاکبر که آن نوزادهای دیروز چه زود قد کشیده و بند تنبانشان شل شده و قصد کردهاند مخ ما را بزنند... جواب مسیجش را دادم و گفتم بله من bf دارم.
بلافاصله پاسخ داد و گفت پس شمارهات را بده تا دوست معمولی باشیم و هم بیشتر آشنا بشم، در آخر جملهاش هم جملهای از زدبازی اضافه کرد و گفت عمو فدات!
خندهام گرفت که او تلویحا خودش را عموی من خطاب میکرد، فکر کردم این دوست معمولی دیگر از کدام جهنم درهای سر برآورد ؟ با دوست اجتماعی فرق دارد یا همان است؟ :/؟
براش نوشتم برو بچه جون برو، ولی بلافاصله "بچهجون" را پاک کردم چون میدانستم که پسرهای نوجوان از این عبارت بیزارند، هیستیریک میشوند و فحاشی میکنند. گفتم برو عمو من سی سالمه، شوهرم دارم، سر این قبر روضه نخون مرده توش نیست.
کمی مکث کرد و گفت: سن که چیزی نیست دور از جون خر هم بزرگ میشه، اما عقل مهمه، برو خونتون عمو فدات
پر بیراه نمیگفت.
ادامه میدهم به نوشتن مقالهام و سرم را با صدای شجریان تکان میدهم:
برو...برو که هر که نه یار من است، بار من است....برو که هر که نه یار من است، بار من است
الهى مرا آن ده كه آن به...