یک روز (انسان ،مفهومی)

امیر روشن افشار
بهمن نود _
عصری تابستانی که صبح آن با حافظ آغاز شد... گفتم: من امشب هفت ساله شدم . گفتی : لحظه ی قشنگ عظیمت بر تو خوش بابایی...
گفتم : نگاه و نفس تو مرا با خود می برد دخترم . گفتی : دل را از آواز عشق سر ریز کن تا ببینی که...گفتم :که همه ی دنیا کف دستی بیش نیست...گفتی : و انسان همیشه رفیق اندوه نیست روزهای قشنگ هم هست! گفتم: به جان تو که از همین عصرهای قشنگ تابستانی تنها دلی عاشق به عشق تو مانده است و بس!
گفتی: پس از لبخند و مهر از عشق و مهربانی بگو، بابایی... گفتم :اگر از عمرم دمی مانده باشد و آنی، آن آن هم از آن تو جون بابایی...
یادت هست بابایی از سپیدارهای کنار راه که با باد می رقصیدند گفتیم. از کاج های کوچک خشک شده کنار نارون پیر ،از اردیبهشت عشق و از سهراب...از سهراب که گفتم ، گفتی می خواهی دلم را بشکنی و گریه ام بیندازی؟گفتم به خدا نه! گفتی در این صبح قشنگ نمی توانی از زخم ها نگویی بابایی من؟ از غزل بگو! نکند از یاد برده ای آن همه قول و غزل را؟ ...گفتم: این خورشید عالم تاب خیلی خوب می داند که عشق با کوله باری از غزل به خانه ی دل من می آید. گفتی : تو ماه را دوست نداری بابایی؟ گفتم خیلی دوستش دارم. گفتی: از ماه آسمان دلت بگو. گفتم : برای آنکه از ماه تمام دلم بگویم بگذار دمی و درنگی ببینمت.
پرده ی توری را کناری زد و من دیدمش...همان ماه من بود که می خندید...
خندیدم و قلم برداشتم و به یادگار بر روی ستون سنگی نوشتم: موسم اندوه که می رسد ماه را نگاه کنید!
و همان جا نشستم و یک دل سیر دیدمش...دیدمش...دیدم...
پ.ن: حالا دیگه می دونم ماه،همون ماه شوخ و فتان سی بردن دل خالی ماست که خالی کنج لبونش نهاده...هی ماه! ماه...برو!برو که مهمون قشنگ تو خونه دارم...امشب_
پ.ن دو: کجا میری فلونی؟ترسم بری و بمونی...
زندگی ادامه ی یه جور مکالمه ست. لطفا با من حرف بزن
( خسرو شکیبایی٬خانه ی سبز)
زنگ زدم که بگویم
فردا شاید بروم
و به این زودی برنگردم
بگویم آب تنگ ماهی را عوض کن
و هر وقت قهوه می خوری
فراموش نکن
ته فنجانت را نگاه کنی
زنگ زدم که بگویم بی من فروغ نخوان
و حواست به سرشانه ی پیراهنت هم باشد
که همیشه بعد از سلام
یا پس از خداحافظی
سایه قهوه ای و طلایی و صورتی عجیبی را
که ترکیبی از رنگهای صورتم بود
با خود به یادگاری می برد
بوسه ها و دعاهایت را
به چهار طرف
- و محض احتیاط -
به هشت طرف فوت کن
زنگ زدم که بگویم
گاهی به یاد من بیفت
و به سیاره ام نگاه کن
که زیاد دور نیست
. گل سرخی هم ندارد
و اگر به سینما یا تئاتر رفتی
دو بلیط بخر
وقتی خدا می خواست تو را بسازد چه حال خوشی داشت...چه حوصله ای!
این موها،این چشم ها،مژه ها...خودت نمی فهمی! من همه ی این ها را دوست دارم...
یکی از شب هایی که خوب و آروم خوابیدم اون شب بود.
وقتی برای کسی مهم باشی ، خواب و بیداری ات دغدغه ی کسی باشد،چهل پارت اس ام اس می دهد تا آرام بخواباندت...
دلم می خواد خودمو بندازم تو بغل عباس آقا معروفی . و زار بزنم. اون اشکامو پاک کنه بگه هی دختر درست می شه هی دختر خودت ُ جمع کن. دست بکشه رو سرم یکی از اون شعرهاشو برام بخونه ، برام یه جوک بی تربیتی تعریف کنه و بزنه پشتم بگه برو پی زندگی ت. امشبم میآم تو خوابت...
سلام استاد عکاسی!
من امروز تو رو دوست داشتم چون خوش اخلاق بودی!
سلام خیابون انقلاب!
من امروز تو رو هم دوست داشتم چون به من کولوچه ی فومن فروختی!
سلام آقای دست فروش توی پیاده رو انقلاب!
من امروز تو رو هم دوست داشتم چون نتونستی بیشتر از دو تومن سرم کلاه بذاری!
سلام میدون آرژانتین!
از تو همیشه دلخورم اما بازم سلام!
سلام افق و کتابفروشی بغل نیک که اسمت رو نمی دونم!
چون شما دو تا باعث می شین من چیزی برای سورپرایز کردن شویم داشته باشم!
سلام امید مجد با پیرهن سرخ سرخ ات!
چون وقتی ساعت 9 نیم صبح توی 16آدر دنبال جای پارک می گردی من و دوست من می خندیم و یادمون می ره چقدر از تو بدمون می امده!
سلام نگهبان آبی پوش دانشگاه تهران- ظلع شرقی!
چون امروز پاچه ی ما را نگرفتی!
همگی سلام!
بهتان مگوی
که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است.
آفتاب از حضور ظلمت دل تنگ نیست
با ظلمت در جنگ نیست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نیست،
چندان که آفتاب تیغ برکشد
او را مجال درنگ نیست.
همین بس که یاری اش مدهی
سواری اش مدهی.
شاملو
پ.ن:دست شکسته خوب می شود آقای خزعلی.قلب شکسته چطور؟