صدبار خواستم بیام اینجا چیزی بنویسم و صدبار توی ذهنم صدتا چیز اینجا نوشتم،

اما نامزدبازی و فوق لیسانس خوندن و فرانسه خوندن همزمان، سه تا فریضه ی خیلی زمان بر هستند که مانع شدن بیام و صد بار , صدتا چیز اینجا بنوبیسم ؛


حال من و مرد عزیز من این روزها خیلی خوب است .و آنقدر درگیر دوست داشتنشم که وقت نمی کنم اینجا صدبار بنویسم دوستت دارم مرد! 


الان هم که دارم این ها را می نویسم عجله دارم که بروم قرص سرماخوردگی اش را بدهم و دفترچهٔ بیمه‌اش را بگذارم توی کیفش که فردا دکتر برود ؛ بعد بخوابد که من هم کارهای ارائهٔ فردا و مقالهٔ آخر ترم را ردیف کنم و همینطور که تحقیقم را غلط گیری می‌کنم، نگاهش کنم که آرام مثل یک کوالای معصوم خوابیده بعد به استاد راهنمایی که هنوز قول نداده استاد راهنمایم باشد ایمل می‌زنم و یه To do List ی می‌نویسم به چه بلندی، بهش غر می‌زنم که دور و برم اونقدر شلوغ شده که وقت نمی‌کنم برم آرایشگاه و ابروهام مثل وقتی شده که مدرسه می‌رفتم، اما توی همهٔ این شلوغ پلوغی‌ها که او بدو بدو از اتحادیه‌های شمیرانات تا دادگاه‌های تجدید‌نظر انقلاب دمبال چند لقمه نان حلال، می‌دود تا سر از جادهٔ دماوند دربیاورد  برسد به کلاس‌هایش ،تا بیاید بهارشیراز دمبال من، با پاهای طفلکی‌اش هی کلاچ و دنده هی کلاچ دنده،

وقتی به هم می‌رسم بعضی وقت‌ها از خستگی فقط دلمان می‌خواد بخوابیم، عمیق و آرام... بله توی همین شلوغی‌ها و بدوبدوهایمان که آخر سر کلی تماس بی پاسخ و کارناتمام ازش باقی می‌ماند، ما به راحتی وقت پیدا می‌کنیم برای سینما رفتن و دوتا دوتا فیلم پشت سر هم دیدن و گشتن میدان بهارستان و سرچشمه و آنقدر هم خدا به این آقا حال و حوصله داده که با من بیاید از تمرین تئاتر عکاسی کنیم و تازه فامیل کارگردان را هم یک جور با مزه‌ای صدا کند: قهوه جوش.


همین چیزهایی که گفتم باعث شده که وبلاگ ما دو تا چند ماهی خاک گرفته، سعی می‌کنیم بیایم توی وبلاگ‌هامون حرف‌هامون رو بنویسیم تا تلمبار نشه، 

باید بخوابم، خسته‌ام. حرف آخر اینکه هیچچی مثل همیشه نیست، این پاییز مثل هیچ پاییزی نیست. هر روز به رنگ نوی عاشقی کنیم :-)