می سازد و باز بر زمین می زندش....بر زمین می زندش


مامان گفت: قیامت بود.

قیامت یعنی چی عمو؟


روزها که می گذشت و می دیدمت پر از خنده بودی.یک جایی نوشتم که تو اسوه ی مقاومت من هستی. 

برگ دفترم دیروز خالی موند. ننوشتم که تو مردی. اسوه ها نمی میرن.

مامان گفت :قیامت بود. توی فکرم قیامت را می سازم...مامان گفت از تشییع جنازه ی خمینی شلوغ تر بود.

مرگ چه جور تجربه ای ست عمو؟ تو داری با دهن پر از خنده نگاه می کنی و می گی: عالی.از این بهتر نمیشه

همیشه همین را می گفتی. وقتی میوه  می خوردی. وقتی پات رو می گذاشتی روی میز و می خندیدی.وقتی با گلبول های سفیدت می جنگیدی. وقتی پلاکت ها را اندازه می گرفتی.

از این بهتر نمی شود... 

تو هزار کیلومتر دورتر از من زیر خاکی و من باور نمی کنم که مردی. که هیچوقت دیگر تو آیفون نمی بینمت . در را باز نمی کنم. تو پات را روی هیچ میزی نمی گذاری و هیچ میوه ای نمی خوری و هیچ خنده ای نمی کنی...

عمو..."جهان خوردی و کام ها راندی و عاقبت کار آدمی مرگ است" ولی باور نمی کنم. باور نمی کنم...

خدای چیزهای کوچک


عزیزم بیا مطمئن باشیم زندگی را چیزهای کوچک قشنگ می کنند . چیزهای بزرگ نه



ببین دل مرا بزن به دریا

به دریا  

دریا!

به زودی این یاداشت را میگذارم روی میز ملکوتی و لبخند می زنم


(( استاد عزیز ما،من و این چشم سبزه،فقط سه شنبه ها و چهارشنبه ها با هم کلاس مشترک داریم.اغلب اوقات سه شنبه ها کلاس مثنوی را یا من می پیچانم یا او. معمولا یکی مان می رود و برای آن یکی هم حضوری می زند.

پس فقط می ماند چهارشنبه ها.

آن هم تمامش صرف حرص خوردن سر کلاس صائب و تخطئه کردن شوخی های لوث استادمان می شود و بعد از آن هم با یک سر زدنی به آقای علیمردانی و یک ناهار کوچک خوردن تمام می شود می رود تا هفته ی بعد چهارشنبه.

استاد ملکوتی عزیز! خواهش می کنم درک کنید من و این چشم سبزه باید باید باید هی با هم حرف بزنیم. به این پچ پچ ها وسط  مفعول به ها و مفعول مطلق ها خرده نگیرید.

ممنونم. ))