می سازد و باز بر زمین می زندش....بر زمین می زندش
مامان گفت: قیامت بود.
قیامت یعنی چی عمو؟
روزها که می گذشت و می دیدمت پر از خنده بودی.یک جایی نوشتم که تو اسوه ی مقاومت من هستی.
برگ دفترم دیروز خالی موند. ننوشتم که تو مردی. اسوه ها نمی میرن.
مامان گفت :قیامت بود. توی فکرم قیامت را می سازم...مامان گفت از تشییع جنازه ی خمینی شلوغ تر بود.
مرگ چه جور تجربه ای ست عمو؟ تو داری با دهن پر از خنده نگاه می کنی و می گی: عالی.از این بهتر نمیشه
همیشه همین را می گفتی. وقتی میوه می خوردی. وقتی پات رو می گذاشتی روی میز و می خندیدی.وقتی با گلبول های سفیدت می جنگیدی. وقتی پلاکت ها را اندازه می گرفتی.
از این بهتر نمی شود...
تو هزار کیلومتر دورتر از من زیر خاکی و من باور نمی کنم که مردی. که هیچوقت دیگر تو آیفون نمی بینمت . در را باز نمی کنم. تو پات را روی هیچ میزی نمی گذاری و هیچ میوه ای نمی خوری و هیچ خنده ای نمی کنی...
عمو..."جهان خوردی و کام ها راندی و عاقبت کار آدمی مرگ است" ولی باور نمی کنم. باور نمی کنم...

الهى مرا آن ده كه آن به...