گل‌کو بساط کتاب و دفترهایش را جمع کرد و رفت زیر پنجره دراز کشید. نور آفتاب روی موهایش رد طلا و عسل می‌زد. 

گل‌کو زیر لب آواز محلی عشایر را می‌خواند، تنها لالایی‌هایی که از بی‌بی توی خاطرش مانده‌بود، وقتی خیلی کوچک بود، بی‌بی می‌نشست توی طارم، به پشتی تکیه می‌داد، قلیان را دودی می‌کرد و گیس‌های گل‌کو را می‌جورید و برای آن کمند رها  آواز می‌خواند.

گل‌کو روی قالی لاکی دست کشید و  دلش خواست ناخن‌هایش را لاکی کند: «...به انگشت‌هایم برگ گل کوکب می‌چسبانم...»


هروقت هوایی می‌شد یاد بی‌بی می‌افتاد، بی‌بی همیشه دعا می‌کرد آنقدر زنده بماند که عروسی او را ببیند. وقتی بی‌بی مرد، گل‌کو با خودش عهد کرد که هرگز عروس نشود. روزی که بی‌بی مرد، گل‌کو تا شب بهچیره زد و از گریه سیریکه رفت. حالا بعد از بیست و سه سال شک کرده بود و نمی‌دانست بی‌بی از آن عهد و قراری که با خودش گذاشته، رضاست یا نه.

گل‌کو هروقت این حال می‌شد، تسبیح عقیق بی‌بی را توی مشتش می‌گرفت و یا رئوف یا رئوف می‌گفت. 

این تسبیح را بی‌بی خودش به گل‌کو داده بود، قبل از اینکه ریه‌هایش آب بیاورد و آرام آرام آب بشود... بی‌بی محکم زده بود توی دست دخترک و به زبانی که گل‌کو حالی‌اش نمی‌شد به او فحش داد و مهر خیس تکه شده را از دستش گرفته بود، بار چندمی بود که به گل‌کو هشدار داده بود که سیرغ دلیر مهر خوردن حرام است...گل‌کو گریه کرده بود و بی‌بی برای آرام کردنش تسبیح کربلایی‌‌اش را به او داده‌بود... ولی این عادت از سرش نیفتاد و هنوز، گاهی وقت‌، عجیب دلش می‌خواست مهرهای جانماز را گاز بزند.

تسبیح را توی مشتش فشار داد و رفت سراغ کیفش، جزوه را تند تند ورق زد تا رسید به صفحه‌ٌ 38...فردا امتحان داشت، جزوه را رضا شعیبی پریروز پس آورده بود و گل‌کو هیچ نخوانده بود... هیچ به جز صفحهٔ 38 که صدبار خوانده بود و صدبار سرش داغ شده بود... 

جزوه را بو کرد ببیند خودکار رضا عطری بوده با نه، بوی خودکارهای عطری نمی‌داد اما گل‌کو حتم داشت شعیبی خودش عطر می‌زند...وقتی جزوه را پس می‌داد مشام گل‌کو پر از عطر گل شده‌بود...

گل‌کو می‌خواست به بی‌بی و عهد و قرارش فکر کند، بی‌بی  با دامن آبی بلندش می‌آمد پیش چشم‌هاش،گل‌کو گفتٰ بی‌بی‌! 

تصویر بی‌بی مات می‌شد، رضا شعیبی پیش چشمش می‌آمدکه دارد توی جزوه‌اش چیزی می‌نویسد... چو شو گیرم خیالت رو در آغوش، سحر از بسترم بوی گل آیو... سرش داغ شد و دانهٔ ریز عرقی از پیشانی‌اش چکید...زلفای گلم بی‌نظیره، دل در کمندش اسیره...بگردم دور چشمهاش...  چشمهاش را باز کرد و دید اتاق پر از شعیبی شده، یک رضا شعیبی ایستاده توی چارطاقی در، یک رضا شعیبی نشسته روی تخت و دارد توی جزوه چیزی می‌نویسد، رضا شعیبی دیگری داشت توی آینه موهایش را شانه می‌زد و آواز می‌خواند، یک رضا دستش را گرفت و توی مشتش چیزی گذاشت، گل‌کو مشتش را باز کرد، یک مهر گرد بود، دهانش آب افتاد، یادش آمد که بی‌بی نمازش را شکسته‌بود  و بلند گفته بود لا‌اله‌الا‌الله، محکم زد روی دست‌ گل‌کو ... 

گل‌کو پشت دستش را نگاه کرد و خندید. 

خندید و توی اتاق راه رفت و بو کشید، انگار بوی یواش گلی می‌شنید.