ساناز پهلو به پهو شد و دلش بیشتر گرفت. تنهایی مثل غول سیاهی نشست روی سینه‌اش و هی فشار آورد.

ساناز دست و پا می‌‌زد و توی خودش داد می‌زد: قسمت این بود، قسمت این بود...


جای انگشت‌های قوی بختک تنهایی روی گردنش درد می‌کرد، لشکر غم به او تاخته بود و ساقی و ساغری نداشت. ملجا و پناهی نداشت...