تنهایی عمیق خانوم سین
ساناز پهلو به پهو شد و دلش بیشتر گرفت. تنهایی مثل غول سیاهی نشست روی سینهاش و هی فشار آورد.
ساناز دست و پا میزد و توی خودش داد میزد: قسمت این بود، قسمت این بود...
جای انگشتهای قوی بختک تنهایی روی گردنش درد میکرد، لشکر غم به او تاخته بود و ساقی و ساغری نداشت. ملجا و پناهی نداشت...
+ نوشته شده در هشتم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 23 توسط مانلى
الهى مرا آن ده كه آن به...