حرف های عجیبی می زد. همه ش از عروسک ها می گفت. عروسکم را مثل یک تکه آشغال گرفته بود دستش و این‌ور و آن ورش می‌کرد. می‌گفت این یک تکه پلاستیک بوده که به این شکل درش آورده‌اند، برایش چشم و ابرو و مو و دست و پا گذاشته‌اند تا دختر‌بچه‌ها را گول بزنند. می‌گفت این احتیاج به مواظبت ندارد. بهتر است خودم را خسته نکنم. «این»، «این»، «این»... همه‌ش به عروسکم می‌گفت:«این» . او که هر وقت به من می‌رسید حال عروسکم را می‌پرسید و می‌گفت بالاخره توانستم بخوابانمش یا نه ، گفت چطور است بروم و دفتر نقاشی‌ام را بیاورم تا با هم نقاشی بکشیم یا بروم به مادرم کمک کنم. این حرف‌ها را یک جوری می‌گفت که دلم می‌خواست بلند بشوم و با عروسکم از اتاق فرار کنم.

 

 

 او را که دیدم زیبا شدم، شیوا ارسطویی،قطره