حالت را می‌فهمیدم، به آرزوهایت دیگرانی رسیده بودند که هیچ تلاشی نکرده‌بودند، فقط خودشان را در خنکای سایه‌ای باد زده‌بودند ؛ همان موقعی که تو می‌دویدی و می‌دویدی و به جلو نگاه می‌کردی ببینی چقدر راه مانده و خیلی مانده بود هنوز، دستت را تکان دادم گفتم: هی! هی! به عقب نگاه کن ببین چقد راه آمده‌ای! چقدر از آنجا که بودی دور شده‌ای.

تو به جلو من به عقب، نگاه می‌کردیم و با هرچه توان می‌دویدیم، خسته می‌شدیم، دست و بال‌مان زخمی می‌شد، ما دست و بال هم را تیمار کردیم و راه افتادیم.

حالت را می‌فهمم. من هم این حالی می‌شوم. همدردت‌ هستم و دلداری‌ات می‌دهم، دل..دل...دل‌آ بی که سپردی....

اخم نکن ببین چقد راه آوردمت. ببین از کجاها گذرم داده‌ای... هنوز مانده و راستش را گفته باشم خیلی مانده ولی اخم نکن هی! هی نگاه کن ببین چقدر دورتر شده‌ایم از جایی که بودیم، نگاه کن دیگر