قصه ی سنگ و سبو
وقت هایی هست که توی دلت باران می بارد ریز ریز٬یک رنگین کمان عظیم از چشم شور دنیا تا توی دل ابرک چشم هات پل می بندد. مثل آرامشی ست ابدی که بعدش هیچ آشوبی نیست. مثل یک منظره است که تا چشم کار می کند آبی ست.مثل آن جای فیلم های کیمیایی ست که بعد از زد و خورد و چاقو و خون٬قهرمان می رسد به ناموسش٬ به بال چادر مادر پیرش ٬یا حتا وقتی که دیر می رسد و لوفتانزا پریده است...این جور وقت ها آدم های رمانتیک یک سوال دائمی از خودشان می پرسند ...آسمان چشم او آیینه ی کیست؟ سوالی که با ما خیلی آشنا ست.
+ نوشته شده در سوم آبان ۱۳۹۰ ساعت 20 توسط مانلى
الهى مرا آن ده كه آن به...